
چه غریب است قصه فاصله ها و از آن غریب تر قصه فاصله دستها دستهایی که خودشان به تنهایی نبض دارند که به مانندقلبشان است پس آنها نیز مانند ما احساس دارند و همه چیز را می فهمند دستهایی که فقر ویا غرور و خودخواهی و هزار بهانه بی ارزش میانشان فاصله افکنده دستهایی که بی فاصله ها خوشبخت ترین دستها هستند دستهای مهربانی که زمانه آنها را پیر و زمخت کرد اما مهربانیشان ذره ای کم نشد مثل دستهای مادربزرگ مثل دستهای زحمت کشیده پدربزرگم کاش به دستهایمان هم نگاه می کردیم ما که تنها صورتمان را می بینیم تا بدانیم که با خودمان چه کردیم ...